داستان آرش سماواتی کاری از جانباز کماندار مرتضی شوشتری

آرش سماواتي

o دل شوره رهايش نمي‌كرد، زير لب دعا كرد خدا كند دوباره موقع سوارشدن به ماشين، ويلچرش به عقب برنگشته باشد و بعد مثل اينكه با كسي در حال گفتگو باشد با صداي بلند گفت: «نمي‌دونم چرا گوشي رو هم بر نمي‌داره؟!»

كاترين براي بار سوم پنجره ي مشرف به كوچه را باز كرد، با وجود تاريكي سرشب ماشين او را درست تشخيص داده بود، خيلي سريع خود را به محوطه‌ي پاركينگ رساند، دَرِ آسانسور را نيمه باز گذاشت و به سمت درب پاركينگ رفت و بدون معطلي با لبخند به طرف آرش رفت و از لاي شيشه‌ي نيمه باز گفت: «آقا لطفاً تحويل بگيريد، لااقل جواب زنگي كه بهتون مي‌خوره بدين». آرش دستي اتوماتيك ماشين رو كشيد و با نگاهي عذرخواهانه گفت: «واي بازم يادم رفت بعد از تمرين از سايلنت خارجش كنم، خودت كه بهتر مي‌دوني اگه موقع ريليز حاشيه داشته باشم تمركزم به هم مي‌خوره» و كاترين به خاطر اينكه با او مزاحي كرده باشد بي معطلي گفت: «بابا تمركز! حالا زودتر ماشين رو پارك كن كه آسانسور رو واسه شما نگه داشتم.»

o كاترين كارهاي اوليه آرش را انجام داد و كمك كرد تا راحت سر تخت دراز بكشد، آينه و شانه را با مهرباني به دست همسرش داد و گفت:« لطفاً دستي هم به سرو صورتتون بكشيد قهرمان.» بعد هم به سمت آشپزخانه رفت مقدار كمي از غذاي روي اجاق گاز را با قاشق برداشت و مزمزه كرد و آنوقت ادامه داد، امروز تمرين چطور بود؟ خوب، مثل هميشه اگه هر كس ديگه هم جاي من بود مي‌بايست چنين موفقيتي داشته باشه. آخه واسه چي؟ واسه اينكه من تو رو دارم، آرامش. آنگاه خنده‌ي بلند هر دو در فضاي كوچك خانه ي آنها طنين انداز شد.

كاترين به سمت كتاب و يادداشت‌هاي روزانه‌اش رفت، كتاب تخصصي روانشناسي رشد را باز كرد و رو به همسرش كرد و گفت:« امروز يه نامه داشتي، - چي هست؟ - «ظاهراً موضوع همراه جانباز در مسابقات پارا المپيكه، بيا خودت بخون.» و در حالي كه وسايل روي ميز را جمع وجور مي‌كرد گفت: «با تجربه اين چند ساله امسال بايد توي المپيك درست حسابي گَُل بكاري.» آرش هم با رضايت و آرامش خاطر سر به زير انداخت به ياد توصيه ودعاي امام راحل در وقت خطبه ي عقدشان افتاد و گفت: با دعاي خير شما. بلافاصله اضافه كرد راستي امروز با يه مُرّبي جديد كمون آشنا شدم حرف‌هاش خيلي بهم كمك كرد، اميدوارم اگر خدا بخواد اين بار هم براي مملكتم افتخار مهمّي كسب كنم. پس از چند دقيقه سكوت، خانم خانه ادامه داد، راستي، امروز تو اينترنت مقاله‌ي جديدي درباره كمون داران پارا المپيك گذشته پيدا كردم، تو فايلت ريختم، فرصت كردي يه سر بزن. آرش هم به نشانه قدرشناسي دست راستش را روي قلبش گذاشت و گفت: «پيرشي خانم! البته نه به تنهايي، بلكه پا به پاي من.»

o آرش با اينكه چهارمين سالي بود كه به عضويت در تيم ملّي كمان كشور در آمده بود، مثل هميشه نگاه و اميد اوّل به سمت او دوخته شده بود، جز ايّامي كه به تمرين مي‌پرداخت مابقي اوقات را به مطالعه، بازنگري فيلم‌هاي تمريني خود و ديگران و پيگيري دستورات مربيانش مي‌گذراند. پس از اين مدّت تقريباً در اين ورزش اهل نظر و صاحب تكنيك شده بود، با همه‌ي توانمندي كه در ورزش و كمانگيري، بدست آورده بود تواضع و فروتني همراه با شادابي و خوش خُلقي در برخورد با ديگران در تمام رفتار و سكناتش جاري بود اين روحيه را بچه‌هاي بسيجي كه تحت فرماندهي او در جبهه بودند بارها نقل ‌كرده و يا در جاهاي مختلف از قول ايشان نوشته بودند. يكي از دوستانش نقل مي كرد آقا آرش براي شادابي و بالا بردن روحيه ي  بچه هاي گردان، عبارت دعايي، يا كافي المهمات، را بر سر در انبار مهمات تيپ نصب كرده بود.           

وقتي با ويلچر در جمع بچه‌هاي مسجد و محل حاضر مي‌شد نگين وار به دورش حلقه مي‌زدند. مجيد در شانزده سالگي بي‌سيم‌چي‌اش بود مي‌گفت: «وقتي آقا آرش آرپي‌چي را بر مي‌داشت همه مطمئن بودند كه شليك او هيچ وقت به خطا نخواهد رفت به همين دليل بچه‌هاي تيپ آقا آرش را به عنوان شكارچي تانك مي‌شناختند و بعد كه خاطره‌ي جانبازي او را براي جوان ترهاي مسجد تعريف مي‌كرد آن وقت پا به پاي بقيه اشكاشو پاك مي‌كرد و مي‌گفت:« از زبان يكي از اسراي عمليات كربلاي 5 شنيدم كه سه ماه دشن در كمين بوده تا آقا آرش را بزنند و بعد از اون عصر تلخ پاييز ياد مي‌كرد كه فرمانده آرش نزديك غروب آفتاب داخل قايق بچه‌ها را به سمت عمليات راهي مي‌كرده كه عراقي‌ها مستقيم با تفنگ قناسه‌ي دوربين‌دار درست وسط مهره‌هاي كمرش را هدف گرفته بودند و او سه روز و دو شب در ميان قايق در فضاي مسموم شيميايي زير آتش سنگين با تني مجروح در ميان ني زارهاي ساحل گير افتاده بود.»

o آرش در جمع بچه‌ها كمتر سخن مي‌گفت بيشتر با لبخند پذيراي گفت و گوها و مَحبّت ديگران بود. با داشتن اين روحيه ي باز، همه تصور مي‌كردند او بي‌دغدغه‌ترين آن هاست اما جز او و كاترين تنها خدا از درد شانه و كمر و پاهايش خبر داشت و راز سرفه‌هاي پي در پي برابر تعهد آنها نمي‌بايست با غير در ميان گذاشته شود.

 o با فراگير شدن گرد و غبار در كشور،آقا آرش نزديك دو هفته در جلسات تمرين و كلاس هاي توجيهي مربيان حاضر نشد. درعصر يكي از روزهاي گرم تابستان در محلّ هيات تير و كمان بچه هاي جانباز مشغول تمرين بودند كه آقاي عبدالهي سرپرست هيات در حالي كه پوستري را در دست چپ جمع كرده بود صدا كرد بچه ها ببينيد كي داره مياد! با نزديك شدن ماشين آقا آرش بچه ها تمرين رو رها كردند و به دور او حلقه زدند. پس از خوش و بش هاي اوّليه، آقاي عبدالهي پوستر را مستقيم به دست او داد. بالاي پوستر آيه ي « وما رميت و اذ رميت ولكن الله رمي» نقش بسته بود تصوير چند جانباز كه با ويلچر و يا با تكيه بر عصا مشغول تيراندازي بودند به اندازه ي اسم شهيد همت  توجّه آقا آرش را جلب نكرد. ردّ نگاهش را دنبال كردم به قطرات اشكي رسيدم كه از گونه هايش سرازير مي شد بي اختيار پرسيدم :«آرش خان مشكلي پيش آومده، مي تونم كمكي داشته باشم.» ايشان هم بغض خود را فرو خورده و آرام گفتند:« راستش ياد و اسم شهيد همت، خاطرات  جبهه و جنگ را برايم تداعي كرد» و بعد با خوشرويي ادامه داد« اوايل جنگ بود كه افتخار داشتم تحت فرماندهي شهيد همت انجام وظيفه كنم خوب يادم هست، درپايان يكي از عمليات هاي موفق در جنوب كشور، شهيد همت به من ماموريتي سپردند تا نزديك طلوع آفتاب انجام دهم. به دستور ايشان قرار شد يكي دو ساعت قبل از آن استراحتي داشته باشم. چند تا سنگر را زير و رو كردم تا بالاخره داخل يكي از سنگرها ديدم برادري دراز كشيده و پتويي را به سر كشيده اند بي مقدمه عذر خواهي كردم و به آرامي گفتم: اخوي ببخشيد؛ پتو نبود مزاحم شما شدم. نزديكي هاي صبح بيدار شدم، هوا گرگ و ميش بود، بخاطر جبران مَحبّت برادري كه نيمي از پتويش را در اختيار گرفته بودم خواستم او را هم براي نماز بيدار كنم با تعجب ديدم توجهي ندارد؛ بلندتر گفتم اخوي ببخشيد ديشب مزاحم شما شدم با خودم گفتم از من خسته تر اين آقاست. آن وقت پتو را آرام از بالاي سرش كنار زدم با تعجب ديدم جنازه ي مطهر يكي از شهداست كه سر به تن ندارد.» آرش نگاهي به بچه ها انداخت؛ بعد به خاطر اينكه موضوع را تغيير داده باشد گفت:« بچه ها من هم يه يه خبر تازه  براتون دارم آماده باشيد تا يكي دو هفته ديگه مسابقات جايزه بزرگ كمان داران آسيا در ورزشگاه آزادي تهران برگزار خواهد شد.»

o نيمه‌هاي ارديبهشت بود كه آرش با بقيه بچه‌هاي كمان‌گير جانباز راهي مسابقات جايزه بزرگ آسيا، كه در ورزشگاه آزادي تهران برگزار بود، شد. مثل هميشه خوش درخشيد بعنوان ستاره برگزيده‌ي مسابقات معرفي گرديد.اين بار هم بچه‌هاي محل و مسجد با نصب پرده خير مقدم و پلاكارد تبليغاتي و به راه انداختن اسپند و شكلات به استقبال قهرمان شهرشان  آمدند. اما آرش با تواضع و فروتني هميشگي در برابر اين همه مَحبّت سر فرود ‌آورد و مي‌گفت: «من بيشتراز وظيفه كاري نكرده‌ام تنها اگر در مسير دعاي خير شما قرار بگيرم برايم كافي خواهد بود.»

o بعد از مسابقات افكار مختلفي به ذهن او وارد مي‌شد و به سرعت جا به جا مي‌گشت، پيش از همه فكر مي‌كرد چگونه اين بار در صحنه‌ي بين‌المللي به مبارزه درآيد و آرش‌وار براي كشورش قدم بر دارد. اين اواخر كمتر از هميشه سخن مي‌گفت، در جمع دوستانش به ندرت ظاهر مي‌شد. تلاش داشت حتّي‌المقدور كارها و برنامه‌هايش را سر و سامان دهد، يادداشت‌هايي در دفتر خاطرات خود ثبت كرده بود كه بيش از همه كاترين را به فكر وا مي‌داشت. در بخشي از يادداشت‌هاي روز سوم خردادش چنين آورده بود:

محمّد زرم آراي عزيز؛ رزم ديروز تو در خرمشهر به ثمر نشسته است و ما كَركس وار بر خوان ايثار شما نشسته‌ايم. از فراسوي عام معنا دستي بر همت ما بكشيد تا بتوانيم چون باكري‌ها از نام و نان دست كشيده، پرچم غيرت و عزّت ايران و ايراني را بر فراز انديشه‌ي استكبار و صهيونيست جهاني به اهتزاز در آوريم.

-‌ كاترين چون دوستانش درست دريافته بود، آرش چون هميشه طبيعي به نظر نمي آمد با سكوتش بسيار سخن مي‌گفت و با نگاهش رازها در ميان مي‌گذاشت وقتي بچه‌هاي هم تيمي به كمكش مي‌آمدند از سر مَحبّت و تواضع مي‌گفت: «لطف مدام باعث تكليف ميشه». به دوستانش هميشه يادآوري مي‌كرد تيرهاي پرتابي ما بايد قبل از شليك جايگاه خود را بر فيس مشخص نموده‌ باشند.

 آقاي الهي مرّبي دوستدار آرش، همواره از هوش سرشار و استعداد شگرفش تعريف مي كرد و او را چون اسوه ي فعاليت ورزشي و اخلاقي به ديگران معرفي مي‌نمود. اين بار بر خلاف هميشه آقا آرش اصرار داشت در مسابقات پاراالمپيك آتن بدون همراهي كاترين يا هر كس ديگر در مسابقات شركت داشته باشد و اين رازي بود كه تا روز مسابقه كسي از چند و چون اين موضوع خبر نداشت.

o صبح روز افتتاحيه ي مراسم، بچه‌هاي جانباز با لباس متّحدالشكل با آرايش آموزش ديده در جايگاه مخصوص ورزشكاران پاراالمپيك قرار گرفتند. آرش پيشاپيش كاروان ايرانيان با سه چهار متر فاصله در حالي كه پيشاني بند زيبايي را به سر بسته بود و پرچم جمهوري اسلامي را محكم به دست داشت، حركت مي‌كرد. دوربين خبرنگاران حركات نمايشي نائب قهرمان دوه قبلي مسابقات تيراندازي را ثبت و ضبط مي‌نمودند. دو روز بعد برنامه قرعه كشي و دسته بندي تيم‌ها اعلام شد و بالاخره يكشنبه ساعت 6 صبح 21 (تير) به وقت تهران زمان موعود قرعه‌كشي فرا رسيد.

خدايا چه مي‌شنوم آرش در 70 متر قرار است در كنارحريف اسرائيلي رقابت نمايد. با اينكه هيچ گونه  منعي براي رقابت آرش  وجود نداشت، ساعت ها بين كنارگيري از مسابقه و رقابت، بالاخره مبارزه را انتخاب كرد تا اجازه ندهد پرچم كشورش پايين‌تر از دولت غاصب اسرائيلي قرار گيرد. او در اين دور با درخشش فوق‌العاده در مسافت هاي 30 و 50 متر ستاره‌ي مسابقات پارا المپيك شده بود. اضطراب بي سابقه‌اي براي آزمون هفتاد متر به سراغش آمده بود، قرآن كوچك جيبي‌اش را از جيب چرخ ويلچرش بيرون آورد، آيات سرگرداني قوم بني اسرائيل در صحراي سينا آرامش را به او باز گرداند، اين بار مطمئن تر پيش آمد، كمان را زه كرد از ميان تيرها سه تير را جدا نمود، تيرهاي قلق را درست به هدف نشاند. شكش برطرف شد. و توكل او به بالاترين حدّ رسيده بود. به ياد خواب ديشب افتاد كه دوست و دشمن تنها به او خيره مانده بودند و او چون ستاره به ديگران نور مي‌افشاند، بي اختيار به پارچه‌ي سبزي كه كاترين به مچ دستش بسته بود خيره شد، پارچه را از دستش باز كرد و به دور پيشاني بست، درست مثل شب‌هاي عمليات به ياد رمز عمليات بيت‌المقدس 2 افتاد «يا ابوالفضل العباس (ع)» چند بار نام مبارك را تكرار كرد و از خداي قادر استعانت طلبيد. نشانه‌ي اوّل را نماينده رژيم صهيونيستي در مركز فيس قرار داد، آرش اين بار نقطه‌ي مركز سيبيل خود را هدف قرار داد و كمتر از چشم به هم زدني تير را بر مركز x قرار داد. داور مسابقه با دوربين همه چيز را در نظر گرفته و بي اختيار به نشانه‌ي تحسين سر فرود آورد دو تير از مجموع تيرهاي آرش باقي مانده بود. مجموع امتيازات را اسكورر شمارش كرد و به هر دو بازيكن توضيح داد. 313 آرش سماواتي و نماينده رژيم صهيونيستي315. آرامش و اطمينان خاطر آرش باعث شد در دور بعد نتيجه را مساوي نمايد، لحظات به سختي مي‌گذشت، قلب هيات همراه جانبازان تير و كمان در چله‌ي كمان آرش گذاشته شده بود. آرش دوستان شهيدش را به خاطر آورد، نفس هاي آخر حاج محسن را كه بر سينه‌اش جان به جانان داده بود به گرمي گذشته حس كرد و كلام آخرش را كه امام را تنها نگذاريد. با تأمل از مناجات شهيد چمران نكته‌اي را به خاطر آورد و بر زبان جاري كرد. به ياد اشك چشم مادرش افتاد كه چگونه در دوران نقاهت او در پشت دَرِ اتاق بيمارستان آرام آرام از گونه‌هايش جاري مي‌شدند. شانه‌هاي لرزان امام را ديد كه بر فراق پاره ي تنش ،شهيد مطهري، مي‌لرزيدند. به ياد آورد خصومت دشمن بعثي را كه نيروهايشان را براي فتح سه روزه‌ي اهواز و تغيير نام آن راهي مرز هاي ايران كرده بودند. تمامي نفرتش را در قبضه ي كمان نسبت به منافقين كوردل كه هشت سال آزادگان سرافراز را در زندان نيروهاي بعثي عراق آزار روحي رواني داده بودند، قرار داد. سلطان جلاالدين، امام قلي خان سردار بي سر را، دلاوران تنگستاني، عباس ميرزا، حسين فهميدها و همه افسراني را كه به پاس يك وجب از خاك ايران زمين جان به جان آفرين تقديم كرده بودند تك تك از نظر گذراند. ضجه‌هاي بچه‌هاي مظلوم فلسطين و غزه را به خاطر آورد كه چگونه در فراق مادر خويش ناله سر مي‌دهند. غيرت مرد عراقي را از حافظه عبور داد كه چگونه چماق داران آمريكايي دختر جوانش را در مقابل چشمش مورد تعرض قرار داده بودند. گورهاي دسته جمعي جوانان افغاني را ديد كه بي گناه زنده زنده دفن شده بودند و دعاي خير مردمان شهرش، دوستان جانباز و همسنگران ديروزش را به خاطر آورد و با استعانت از حضرت حق تير را از چله‌ي كمان رها كرد و درست بر سينه‌ي هدف نشاند. خدايا چه مي‌بينم آرش بي نظير ترين تير را به مقصد نشانده بود كه تا آن روز چنين فرصتي براي كسي فراهم نشده بود. صداي الله اكبر بچه‌ها، شب حمله را تداعي مي‌كرد، اما گويي اين بار اوّلين پرنده‌ي عمليّات، پس از شليك، بر پرهاي تير نشسته و چون نامش «سماواتي» شده است.   

           نويسنده: مرتضي شوشتري(جانباز عضو هيئت تير و كمان كرج)

1:45دقيقه بامداد 26/2/88

 



 
 
 



  هيئت هاي شهرستاني  
هیئت تیروکمان کمالشهر

هیئت تیروکمان گرمدره

شهرستان 8
شهرستان 7
شهرستان 6
شهرستان 5
شهرستان 4





 ِDesign & Programming By Zomorrod
 Copyright © All Rights Reserved To Karaj Archery